خاطره جالب
چند وقت پیش بود که من ، کیان ویکی از دوستام بنام حمید که تازه ازدواج کرده
اومده بودن خونه ما که چند وقتی میشد که از هم خبر نداشتم .
بحث شوخی داغ بود بخاطر اینکه اقا حمید بعد ازدواجش یک مدتی بود اصلا پیداش نبود.
بعدبحث ازدواج شد آخه آقا کیان جدیدا دنبال همسر خوب میگرده و حمید هم داشت نظر
خودش میگفت بحث ما گل انداخته بود که کیان به حمید گفت دیرت نشه خانومت منتظر بمونه
حمید گفت خانومم تازه زنگ زده تا ساعت های 9 که بخوام برم دنبالش دیگه زنگ نمیزنه
آخه اخلاقم رو میدونه هنوز حرف حمید تموم نشده بود که خانومش زنگ زد
یهو اتاق رفت رو هوا من و کیان وسط اتاقم از خنده قش کرده بودیم حمید هم قرمز شده
بود از اتاق رفت بیرون که با خانومش صحبت کنه بعد اینکه اومد داخل اتاق نمی دونست چی بگه
حمید 5 دقیقه بعد رفت دنبال خانومش
این یکی از خاطرات خوبم بود.
نظرات شما عزیزان:

اون نشونه وابستگی خانمش به حمید جان بود که خب به هرحال طاقت دوریشو نداشت دیگه
.gif)
نامردین اکه مارو دعوت نکنین
.gif)
پاسخ:چی رو راست میگه شما پیدا کنید نامردم اگه دعوت نکنم استاد خودش گفت اگه من ازدواج کنم دعوت نمی کنم پیاز داغشو زیاد کرده
.gif)
آقایون زن ذلیلند دیگه
.gif)
شما هم میخاست ازش پرسو جو کنید اخه ترم بعد میخایم براتون آستین بالا بزنیم
پاسخ:اخ اگه این مهریه نبود